دکتر حسن شفیعی عضو هیئت علمی دانـشگاه

روان شناسی بالینی، روان شناسی شناختی، علوم شناختی، روان شناسی سلامت
 
روان شناسی ایران در سه اپیزود
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٩ : توسط : دکتر شفیعی

روان شناسی ایران در سه اپیزود

نویسنده : دکتر حسین کاویانی‏

از زمانی که روان‏شناسی با عنوان پسیکولوژی(یا علم روح)راه خود را از علم‏النفس جدا کرد،قریب 70 سال می‏گذرد.اگر رشد این موجود طبیعی بود،بایستی حالا درختی تنومند و پربار می‏بود که نیست.بخشی از این سرنوشت به شرایط زمانه بازمی‏گردد و بخشی از آن به خصلت‏های شخصیتی روان‏شناسان و اشکال در شیوه ارتباط آنها با یکدیگر مربوط می‏شود.این مقاله تلاش می‏کند تا با بررسی روان‏شناختی جامعه روان‏شناسی‏ ایران،در طول 70 سال اخیر،تصویر روشنی از موانع رشد طبیعی روان‏شناسی ارائه دهد. بی‏شک نسل جدید روان‏شناسان برای اجتناب از تکرار اشتباه اسلاف خویش،نیاز به‏ بازنگری راه پیموده شده دارد........ ادامه مطلب


اپیزود اول:وقتی روان‏شناسی،روان‏شناسی نبود

می‏شود ادعا کرد که روان‏شناسی در سرزمین ما،عمری‏ هزار ساله دارد؛از آن‏زمان که اگر کلمه«روان‏شناسی»را میان‏ اهل علم و بحث فحص بر زبان می‏آوردی،احتمالا خیره‏ نگاهت می‏کردند که داری با کدام زبان سخن می‏گویی!؟چرا که‏ آن‏زمان«علم‏النفس»محل بحث اهل عمل بود.علم‏النفس طفل‏ شیرخوار«مادر فلسفه»بود.علم‏النفس نخست در زهدان ذهن‏ ارسطو دریونان باستان نطفه بسته بود و پس از تولد در دامان‏ فلسفه ارسطویی ارض را طی کرد و به بلاد مختلف،از جمله به‏ باختر زمین و ایران‏زمین فرستاده شد(مراجعه کنید به حجتی، 1361).علم‏النفس تا قرن نوزدهم طفل شیرخوار«مادر فلسفه»باقی‏ ماند آن‏که وونت آلمانی با اکسیری که در آزمایشگاه لایپزیک‏ ساخته بود و با لطایف الحیل و کرامات پنهان و آشکار و به زبان‏ خودمانی،«به هزار کلک»،این طفل وابسته و دلبسته به شیر مادر را به زور دگنگ از شیر گرفت(آراسته،1348)و چنین بود که‏ صدای ونگ ونگ این طفل نوپا،عالم‏گیر شد.

نگاه خیس«مادر فلسفه»بدرقه راه این طفل نوپا شده‏ بود.تا به حال،این مادر قرن‏ها و هزاره‏ها،جگر گوشه‏های‏ زیادی،مانند شیمی و فیزیک و ستاره‏شناسی قس‏علی‏هذا را سروسامان داه و روانه کوچه و بازار کرده است و احتمالا به همین دلیل برخی علما در طول تاریخ تکرار کرده‏اند که«آدم خار بیابان بشود،ولی مادر نشود!»و همین جمله جان‏گداز است که باعث شده«حضرت مادر فلسفه»هرگز طفل‏های خودرا فراموش نکند و نوستالژی‏ آنها هم‏چنان در ذهنش باقی بماند.

امابر سر این طفل مادر از دست داده،چه آمد؟ جدایی این‏ طفل نوپا درست پس از انقلات صنعتی اتفاق افتاد،یعنی آن‏زمان‏ که آدمی(یعنی همین جان و استیو فرنگی‏ها یا اصغرآقا و احمد آقای خودمان)به همت پیشرفت علم و نوآوری‏های‏ همقطارانش،انرژی را به مهار درآورده و کوره‏های آتش برپا کرده بود تا سنگ را آب و آب را آهن کند(سحر و جادو از این‏ بالاتر؟)؛دیگر حساب و کتاب،عدد و رقم،تجربه و آزمایش، محاسبه و معامله،حرف آنها را می‏زد.رآلیسم جای رمانتیسیسم را می‏گیرد و ژان‏وال‏ژان جای خودرا به شارل بواری می‏دهد(سید حسینی،1353).

این،یعنی حرف‏های رویایی و احساسی بس!وقت تکیه بر واقعت و طبیعیت است.و به این ترتیب،طفل نوپا راهی جز پیوستن به مدرسه علوم طبیعی نداشت؛مدرسه دیسیپلین،نظام‏ مشاهده و تجربه.و حال می‏شود احساس کرد که آن طفل وابسته‏ و دلبسته مادر،چه زجرها و رنج‏ها که کشید،تا بتواند با محیط جدید سازگار شود.چه بسیار که این طفل لوس وابسته،بغض کرد و گوشه‏گیر شد و به ذهن‏گرایی محیط مادری پناه برد(مانند نهضت‏ روان‏کاوی)،اما به تازیانه معلمان سخت‏گیر مدرسه علوم طبیعی‏ از کنج خیالی بیرون آمد و دوباره به جمع دوستان و هم‏ مدرسه‏ای‏ها که در حیاط واقعیت مدرسه رشد می‏یافتند،پیوست.

و اما در ایران،از آن‏زمان که روان‏شناسی، «روان‏شناسی»نبود و به آن علم روح(یا پسیکولوژی) می‏گفتند،قریب به 70 سال می‏گذرد؛یعنی زمانی که هنوز طفل«علم‏النفس»از شیر«مادر فلسفه»ارتزاق می‏کرد، تحصیل کرده‏های ما،وقتی از باختر زمین برگشتند،دست‏ طفل نوپا گرفتند و به فرزندخواندگی به سرزمین آبا و اجدادی خود آوردند.به این ترتیب،طفل ما نه از دامان‏ «مادر فلسفه»وطنی،بلکه از طریق فرزندخواندگی، پاورچین،پاورچین،به محافل علمی را ه پیدا کرد.هرچند در ابتدا،جماعت بروبر به این موجود جدیدالخلقه نگاه‏ می‏کردند و گاه طعنه و کنابه و مخالفت شنیده می‏شد و بدتر از آن،برخی از این جماعت پشت‏پایی هم می‏زدند و چیزی نمانده بود که طفل معصوم سکندری بخورد و از صفحه روزگار محو شود،اما پس از مدتی جای خود را باز کرد.

اپیزود دوم:وقتی روان‏شناسی،روان‏شناسی شد

دو تن،دکتر علی اکبر سیاسی و دکتر محمد باقر هوشیار،این‏ فصل از زندگی طفل را(که حالا می‏رفت دوره کودکی را پشت‏ سر بگذراد)ورق زدند.آنها تلاش کردند بین این طفل تازه‏وارد و طفل در دامان مادر مانده؛یعنی علم‏النفس،تشابه و قرابت بیابند و راه را برای بومی کردن این پدیده تازه از راه رسیده،باز کنند (سیاسی،1317).به این ترتیب،پس از برگزاری مراسم‏ فرزندخواندگی،مراسم نام‏گذاری صورت گرفت و اسم‏ «روان‏شناسی»بر آن نهاده شد.روان‏شناسی از اول با علم‏النفس‏ دعوایی نداشت و علم‏النفس هم با این موجود تازه‏وارد،احساس‏ قرابت و هم‏خونی می‏کرد و آنرا برادری می‏دانست که فرنگ‏ رفته و نو و نوار و شیک‏وپیک شده است؛و مگر می‏شود آدم از برادر خودش هم بدش بیاید؟!

روان‏شناسی،حالا بزرگ‏تر شده بود و راحت می‏توانست‏ جولان بدهد و توانایی‏های خود را به رخ این و آن بکشد.حالا در مجامع علمی اگر می‏خواستی فیس بدهی و حرف‏های قلمبه و سلمبه بزنی،می‏توانستی اسم«روان‏شناسی»راه به زبان‏ بیاوری و نشان بدهی که او را می‏شناسی.اما روان‏شناسی دیگر به دوره نوجوانی و بلوغ رسیده بود و فی الواقع درگیر«بحران‏ هویت»بود.به این ترتیب،رفتارهای متضادی از او سر می‏زد و گاه مثل پاندول این‏ور و آن رو می‏شد.از یک‏سو،بر آزمون‏ تجربه و سنجش و عینیت پای می‏فشرد و از طرف دیگر،یک‏ مرتبه هوایی می‏شد و مرتکب ذهنیت‏گرایی و فلسفه بافی‏های‏ بازمانده از دامان مادر؛و جالب اینجا بود که همه مردم و حتی‏ برخی مجامع علمی قدیمی و جدیدی،این دومی را راحت‏تر می‏فهمیدند(نمی‏دانم شاید به دلیل همان دوگانگی و دوپارگی‏ اولی بود که عده‏ای سعی می‏کردند آن را حل کنند)

در این دوره،روانکاوی بر سر روان‏شناسی ما سایه سنگینی‏ انداخت؛ذهنیت‏گرایی و آزمون ناپذیربودن مفاهیم آن‏ نمی‏گذاشت روان‏شناسی علمی نفس بکشد.روانکاوی به فرد

اجازه می‏داد که از هرحرکت یا هرحرف و نشانه‏ای،تعبیر و تفسیر بیرون بکشد؛تعبیرهایی که نه آزمون‏پذیر بودن و نه‏ ابطال‏پذیر.چیزی که ما را به یاد ادعای ملانصر الدین می‏اندازد.که‏ میخ افسار خرش را بر زمین کوبید و گفت اینجا مرکز زمین است، اگر کسی قبول ندارد،برود وجب کند.این سایه آن‏قدر سنگین‏ بود و چنان اثر مخربی بر حیات روانی مردمان ما گذاشت که‏ می‏خواهم برای اولین‏بار در تاریخ روان‏شناسی ایران فرضی را مطرح کنم؛فرضی که علت پدیده فرزندسالاری در دو دهه اخیر را،بدعمل‏کردن روان‏شناسان تربیتی دههء 1340 می‏داند درست‏ در همان زمان،نظام آموزش و پرورش ایران متوجه می‏شود که‏ مانند همه دنیا باید از روان‏شناسی نیز سود ببرد.در همین زمان، چوب و ترکه تنبیه از دست معلم و ناظم و مدیر گرفته می‏شود و نظریه«بچه باید آزاد گذاشته شود»،جایگزین نظریه سنتی«تا نباشد چوب تر...»می‏شود.

مشکل این نبود که چوب و ترکه از دست معلمان و مربیان گرفته شود،بلکه مشکل از آن‏جا شروع شد که با کنار گذاشتن چوب‏تر،دیسیپلین و انضباط هم کنار گذاشته شد.گفته می‏شد که اگر به بچه سخت بگیری‏ «عقده‏ای»می‏شود(و احتمالا کلمه«عقده‏ای»از همان‏جا وارد ادبیات عامه شد).کدام‏یک از ما به یاد نمی‏آوریم‏ مصاحبه،سخنرانی یا مقاله فلان روان‏شناس را که به‏ آزاد گذاشتن کودکان و نوجوانان تشویق می‏کرد،بدون این‏ که بر دیسیپلین و نظم تأکید کند.و آش واقعا وقتی شور شد که هر«از گرد راه رسیده‏ای»از رشته‏های جانبی‏ (مانند علوم تربیتی،مشاوره،مددکاری و...)،خود را روان‏شناس خواند و در رسانه‏ها با اضافه کردن پیشوند «دکتر»به اول نام خود،«دکتر فلان»،متخصص روان‏شناسی‏ نامیده شد و به اشاعه نظریات بدیع خود در این زمینه‏ پرداخت.

از کسانی که باخواندن این سطور رگ گردنشان‏ بیرون زده،استدعا دارم زیاد بر من خرده نگیرند،به خدا قسم قصد بردی ندارم«بحران هویت»دوران بلوغ‏ روان‏شناسی،گاه کار را به کشمکش می‏کشاند.سر پرسودای نوجوان ما،گاه او را از واقع‏گرایی به رمانتیسیستم‏ و از مانتیسیسم به سرزمین هور قلیایی می‏برد.

اپیزود سوم:وقتی روان‏شناسی علم شد

حلال روان‏شناسی جوان شده و مخش را به کار انداخته بود و برای اثبات حرف‏هایش،به جای قسم و دادوفریاد و هیجان،به‏ دنبال شواهد می‏گشت.آزمون واقعیت در دستور کار روان‏شناسان‏ قرار گرفته بود.دیگر نمی‏شد،در جمعی که روان‏شناسی در آن‏ حضور داشت،از سر بخارات معده حرف زد و قسر در رفت. ذهنیت‏گرایی رو به افول بود و آفتاب عینیت‏گرایی روبه دمیدن.

از آن‏زمان که اگر کسی می‏خواست پژوهش کند،صاف‏ می‏رفت چهارتا سئوال می‏ساخت و اسمش را می‏گذاشت‏ پرسشنامه و بعد می‏داد عده‏ای پر می‏کردند و گزارش آن را مانند وحی منزل چاپ می‏کرد(و شاید هم چاپ نمی‏کرد)،ده‏ها سال‏ گذشته است و اینک سال‏هاست واژه«متدلوژی»(همان روش‏ شناسی خودمان)وارد ادبیات روان‏شناسی این سرزمین شده است. هرچند در گوشه و کنار وقتی از یک طرح تحقیقی ایراد می‏گیری،می‏شنوی که«این ایرادات پرت و پلاست»و«اصلا کدام آزمون فارسی روایی و پایایی دارد که این‏یکی داشته‏ باشد».اما،اما،اما،روند روان‏شناسی علمی امیدوارکننده است.

بگذارید از فرصت حسن استفاده را بکنیم و خارج از همه‏ شوخی‏ها،از براهنی هم نامی به میان آورم.دراین روند،نام‏ براهنی مانند ستاره‏ای است که در میان ستارگان این شب‏ خاکستری،بیشتر می‏درخشد.با براهنی،اولین‏بار از طریق کتاب‏ «مبانی نظری آزمون‏های روانی»(براهنی،1351)آشنا شدم و بعد با خواندن«روان‏آزمایی»(براهنی،1361).چراغ اولین دوره‏ کارشناسی ارشد روان‏شناسی بالینی در انستیتو روان‏پزشکی تهران‏ را براهنی روشن کرد.دوره‏ای که نسلی از روان‏شناسان جدید ایران را پدید آورد واحتمالا وزنه مؤثری در روان‏شناسی مملکت‏ خواهند شد.براهنی انسانی علمی،دقیق و معتقد به متلوژی بود و روحیه‏ای انرژی‏بخش و طنزی دگرگون ساز داشت.براهنی اهل‏ بزرگ‏نمایی و سروصدا نبود.او بی‏سروصدا و خاموش در زادگاه‏ خود تبریز،جامعه روان‏شناسی ایران را بدرود گفت و البته خبر آن

در عصر اطلاعات و ارتباطات،دو هفته‏ای طول کشید تا از تبریز به ما برسد.می‏خواستم او را پدر روان‏شناسی علمی ایران لقب‏ دهم،دیدم که تاکنون برای این یتیم،آن‏قدر پدرمعرفی کرده‏اند که برای حفظ آبرو بهتر است از چنین پیشنهادی چشم‏پوشی کنم.

براهنی الگو بود.با آنکه کهنسال بود،اما هیچ شباهتی‏ با دایناسورها نداشت.با آنکه تا آخر عمر جوان فکر کرد، اما به خود اجازه نداد در کهنسالی سمت بپذیرد.در عوض‏ تلاش کرد نسل جوان روان‏شناسان ایران را پرورش دهد و راهنمایی کند.در ملک ما که خدا را شکر مهد علم و هنر و همه چیزهای خوب است،گاه از سر تعارف به‏ بازنشستگان سمت‏های مادام‏العمر می‏دهند.درست‏ برخلاف باخترنشینان که برای حفظ جایگاه بازنشسته و نیز سپردن امور به ذهن‏های چالاک،او را بدون تعارف از سمت‏ها کنار می‏گذارند و البته جایگاهی تحت عنوان استاد ممتاز به وی اعطا می‏کنندتا امکان انتقال تجربه از نسل‏ قدیم به نسل جدید فراهم باشد.و ما درستی براساس‏ ذکاوت و هوش خدادادی،درست خلاف این را عمل‏ می‏کنیم و التبه به همین دلیل است که گوی سبقت را در زمنیه‏های علمی از جهانیان ربوده‏ایم.این موضوعی است‏ که اهمیت پرداختی به پدیده دایناسورگرایی در روان‏شناسی ایران را مورد تأکید قرار می‏دهد.پدیده‏ای که‏ حقیر جرأت پرداختن به آنرا ندارم؛چرا که هیچ‏کدام از ما حال و حوصله ندارد که لقمه چپ دایناسورها شود!

امروز به برکت برنامه‏های رایانه‏ای،دنیای دایناسورها بازسازی شده است و می‏توانی رو به روی تلویزیون‏ بنشینیم و محو دنیای شگفت‏انگیز دایناسورها شویم راستش‏ دایناسورها جانوران باهوش و نجیبی بودند که وقتی‏ دوره‏شان تمام شد،منقرض شدند و راه را برای جانوران‏ بعدی باز کردند.این را می‏گوینداند مرام!حالا فرض‏ کنید،یک از این دایناسورها برخلاف نوع خود،بر ماندن‏ و تداوم بقا اصرار می‏ورزید.آن موقع همه چیز به هم‏ می‏ریخت و این جانور نجیب تبدیل به موجودی خبیث‏ می‏شد که جلوی رشد نسل‏های بعدی را ناخواسته‏ می‏گرفت.یادمان باشد وقتی به دوره دایناسوری خود نزدیک شدیم،سریع جای رابرای بعدی‏های باز کنیم و بگذاریم خاطره نجابت و شرافت ما در اذهان باقی بماند.

*** من شک ندارم روان‏شناسی جوان ما با همه سختی‏ها و ناملایمات و و پستی و بلندی‏ها،آینده خوبی پیش رو دارد،به‏ شرط آنکه این آفات را از خود بزداید:

آفت نخست:تضاد نان و علم(یا ماجرای مدرک‏گرایی)

انگیزه‏های متعدد اجتماعی و فرهنگی،استعدادهای ما را هل‏ می‏دهد به طرف مدارک تحصیلات تکمیلی.ای بابا،مگر می‏شود بدون مدرک دکترا اجازه دهی در رسانه‏ها دکتر خطابت کنند و بعد دنبال مدرکش نباشی؛چیزی که درست باید برعکس‏اش‏ باشد.حالا نگاه کنید به وضعیت دانشجوی دوره‏های تکمیلی که‏ مجبور است درس خود را یدک بکشد و درعین‏حال در چند جا مشغول کار باشد،دبیرستان؛مسئول مرکز مشاوره؛مدرس‏ دانشگاه و از این قبیل.و خفن‏تر از همه اینکه حالا این وضعیت‏ به یک سندرم تبدیل شده است و دانشجوی دکترای ما،در حالی‏ که دکترش می‏نامند وحتی در سانه‏ها ظاهر می‏شود،با همین‏ لقب و عنوان،سال‏ها طول می‏کشد تا مفتخر به کسب درجه دکترا شود.

و واویلا وقتی که در این شرایط،دانشجوی دکترا هم باشی و تقلب هم چاشنی امتحانت باشد.تازه استاد هم که شدی،درد نان‏ رهایت نمی‏کن و مدرک‏گرایی جای خود را به تدریس‏زدگی‏ می‏دهد.وقتی کار استاد از این کلاس به آن کلاس رفتن باشد، چگونه می‏توان انتظار داشت ک آپ-تو-دیت هم باشد و سر کلاس حرف‏های تکراری نزند.فراتر از آن،اینکه چگونه‏ انتظار داریم در چنین شرایطی مدرس شبانه‏روزی ما،فرصت‏ تحقیق هم بیابد.

آفت دوم:تمایزطلبی رشته‏ها

با بازگشایی دانشگاه‏ها،نظام آموزش عالی یک اقدام‏ شگفت‏انگیز کرد که در هیچ کجای دنیا سابقه نداشت و ما

پیشگام آن بودیم؛دادن گرایش بالینی و کودکان استثنایی به‏ روان‏شناسی درمقطع لیسانس.یعنی قبل از آنکه غوره شویم، کاری کردند که همگی احساس مویزی کنی.و اتفاقا تمایزطلبی‏ از همین‏جا شروع شد.چه خوشبخت آنکه بالینی بود(از جمله‏ خود بنده)و چه سرافکنده و ناکام آن‏که گرایش دیگری به او تعلق گرفته بود و اما همه جا آموزش‏ها(حتی در مقطع فوق‏ لیسانس)نظری بود و حسرت از نبودن تمرین‏های عملی یا پراکتیس (practice) .

به این ترتیب،مباحث پایه‏ای روان‏شناسی عمومی که زیرساز تمامی گرایش‏های روان‏شناسی کاربردی است،به کنار گذاشته‏ شد و بعضی زمینه‏ها بی‏صاحاب ماند.از جمله روان‏شناسی‏ سازمانی و صنعتی که اگر بدانید چقدر پول در آن خوابیده‏ است.آن‏وقت لابد همه می‏خواستند خود را روان‏شناس‏ سازمانی و صنعتی بنامند و لابد سمت بالینی دیروز خود را منکر می‏شدند.چه کنیم که فعلا دوغ و دوشاب را به یک قیمت معامله‏ می‏کنند.کی به کی است،تاریکی است.ای بالینی‏ها بشتابید که‏ فعلا روان‏شناسی سازمانی و صنعتی آدم را یاد نان و روغن‏ می‏اندازد.

آفت سوم:خست علمی

ویژگی دیگر روان‏شناسی ایران،خست علمی اصحاب این‏ رشته است.ازا استاد که مقاله یا کتابی را می‏نویسد تا دانشجویی‏ که مقاله یا بخشی از یک کتاب را به میمنت تکنولوژی(فن‏آوری‏ خودمان)کپ می‏زند،در دادن آن به دیگری خست می‏ورزند. بی‏آنکه بدانیم،رشد ما در نشان دادن سخاوت علمی ماست.من‏ در محیط رشد یافته بیشتر رشد می‏کنم،پس با رشد محیط پیرامون خود،خودم را رشد می‏دهم.

آفت چهارم:تحقیق از سر تفنن و نه از سر نیاز

در این سرزمین،تحقیق بوی نان می‏دهد،چه در قالب‏ رساله‏های دانشجویی که در انبار کتابخانه‏ها دفن می‏شوند و چه‏ در قالب طرح‏های تحقیق،بی‏زی‏نس (business) نان و آب‏ داری فراهم می‏کند.البته که این‏گونه تحقیقات از سر نیاز است؛ نیاز شکم.

گاهی این نگارنده حقیر با خودم فکر می‏کنم که اصلا چرا باید به مخمان فشار بیاوریم.خدا را شکر،مملکت ثروتمندی‏ داریم.همین‏جوری هم روی چاه‏های نفت غلت می‏زنیم و دلیلی‏ ندارد به خودمان زحمت بدهیم که تحقیق کنیم.همین‏ خارجی‏های فقیر بدون نفت،چمشان کور،تحقیق می‏کنند،ما هم از نتایج تحقیقات آنها حسن استفاده را می‏کنیم و چه دلیلی‏ دارد خودمان را به زحمت بیندازیم.در این راستا چند پیشنهاد به‏ ذهن هرعاقلی می‏رسد که:

1-وزیر محترم علوم،تحقیقات و فناوری در یک جلسه‏ اضطراری،با تصویب طرحی تمامی رشته‏های دانشگاهی را منحل نماید و تنها در رشته ترجمه زبان‏های خارجی دانشجو بپذیرد.به این ترتیب،مانع زبان از میان برداشته می‏شود و آخرین یافته‏های علمی در اولین فرصت به فارسی ترجمه‏ می‏شود و در اختیار ملت غیور ما قرار می‏گیرد.

2-از آنجا که کار اصلی را ما در ترجمه انجام داده‏ایم و ترجمه هم یک هنر است و هنر هم نزد ایرانیان است و بس، پیشنهاد می‏شود مطالب ترجمه شده را پشت سرهم بنویسیم و از آن کتاب و مجله بسازیم و اسم خودمان را هم بگذاریم‏ روی جلد.به این ترتیب،آقایی و برتری خود را به‏ روان‏شناسان جهان ثابت خواهیم کرد و چشم حسود کور خواهد شد.اگر هم نشود،می‏توانیم جور دیگری حالشان را بگیریم.

3-اگر کسی این عرض بنده را قبول ندارد،می‏تواند ده بار از روی این طرح بنویسد تا به کله مبارکش فرورود.

آفت پنجم،کلکسیون انجمن‏های رنگارنگ

از هرچه عقب افتادیم،در یک چیز رکورد داریم و آن تعداد انجمن‏های منتسب به روان‏شناسی است که روان‏شناسی ایران را در سطح جهانی رکورددار کرده است.این نکته‏ای است که نشان‏ می‏دهد ماخیلی باحال هستیم.اساسا یکی از ویژگی‏های ما ایرانی‏ها این است که وقتی دو نفریم،رفیقیم(یعنی مجبوریم

رفیق باشیم)و وقتی سه نفر شدیم می‏زنیم به تیپ هم.و همین‏ ویژگی است که معجزه می‏آفریند.شاید ما تنها ملتی باشیم که از نظر فراوانی انجمن‏های روان‏شناسی،پر تعدادترین هستیم.و از همه شگفت‏انگیزتر این‏که هیچ‏کدام دیگری را قبول ندارد هیچ،دشمن هم می‏پندارد که باید مشت محکمی بر دهان‏ یاوه‏گویان کوبید و قس‏علی‏هذا.حالااگر کسی از سر نادانی از این میان برخیزد و بخواهد حرف از آشتی و ائتلاف و اتحاد بگوید،احتمالابه فرصت‏طلب،ساده‏انگار،لاابالی و این اراجیف‏ معروف خواهد شد.

اصولا در چینین مواقعی،یکی شدن از طرق مختلف میسر است؛از جمله گفت‏وگو،فحاشی،کتک زدن،تهمت زدن، تخطئه کردن،باندبازی،بایکوت و نهایتا دیگری را از صحنه‏ خارج کردن.می‏بینید که با چنین پروژه‏ای،دیگر مخالفی‏ نمی‏ماند که موجب اخلاف شود و ما به یک اتحاد تضمین شده‏ دست یافته‏ایم.واقعا همان‏طور که می‏بینید آدم‏های با حالی‏ هستیم.

همان‏طور که مستحضرید در جامعه«کاردرست» روان‏شناسی ایران،همه چیز خلاف نمونه‏های خارجی آن است و از این لحاظ استثنایی هستیم.به این ترتیب،با توجه به این‏ وارونگی(که بدتر از وارونگی هوا در فصل زمستان در شهر تهران نیست)،چند پیشنهاد می‏دهیم تا شاید مورد استفاده و استعمال قرار گیرد.

1-از امروز تمامی روان‏شناسان از جمله دانشجویان گرامی‏ به جای راه رفتن روی دوپا،یادبگیرند که روی دستان خود راه بروند.

2-از امروز به جای تحقیق و مشاهده علمی و ارائه یافته‏های‏ علمی،به فلسفه‏بافی و ذهنیت گاریی بپردازیم و اسمش را بگذاریم«کار بزرگ»!

3-از امروز به جای سئوال کردن،همگی پاسخ بدهیم. صحیح و غلط آن اصلا مطرح نیست،مهم این است که کم‏ نیاوریم و پاسخگو باشیم.

4-و بالاخره از امروز همه روان‏شناسان ایران به جای‏ استفاه از قشر خاکستری مخ خود،از نخاع خود استفاده‏ کنند.

به این ترتیب،ا در استثناء بودن،گوی سبقت را از جهانیان خواهیم ربود و طرحی نو خواهیم افکند.

من نمی‏دانم چرا همیشه دلم می‏خواهد خوش‏بین باشم.

آینده امیدوارکننده است.به نظر می‏رسد اگر این آفت‏ها زدوده‏ شود،شرایطه به گونه‏ای خواهد شد که روان‏شناسی ایران در آستانه اپیزود چهارم خود قرراگیرد.این را می‏گویند«چشم‏بسته‏ غیب گفتن!».

منابع

آراسته،ر.(1348).سیر روان‏شنسی در غرب(جلد اول).تهران:دهخدا.

براهنی،م.ت.(1351).مبانی نظری آزمون‏های روان،تهران:انتشارات دانشگاه تهران.

براهنی،م.ت.(1361).روان‏آزمایی،تهران:انتشارات دانشگاه).تهران.

حجتی،م.ب.(1361).روان‏شناسی از دیدگاه غزالی و دانشمندان اسلامی،تهران:دفتر نشر فرهنگ اسلامی.

سیاسی،ع.ا.(1317).علم النفس یا روان‏شناسی از لحاظ تربیت،تهران:وزارت معارف.

سید حسینی،ر.(1353).مکتب‏های ادبی،تهران:انتشارات نیل.